این یکی چون صدف و وان دگری دردانه
این یکی ناز مه و ناز پر وان دگری
گر که دختر بشود نام بود پروانه
یار شیرین و می کهنه و خاطر خشنود
هر سه جمع نمودیم در این کاشانه
یاد ایام نمودیم در این چهره کتاب
ماکه خوش بوده و هستیم در این سامانه
گفتمش کاظم خوشدل به چه دل ،خوش داری؟
گفت می خور که دهند آخر مه یارانه
گفتمش دل به کفت نیست علی ؟گفت خموش
دیر وقتیست که دل برده زمن فرزانه
تو مگو هر نوشته ست چنین مجنون است
هر که خواند و بشنیدش تو بخوان دیوانه ؟
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود