برای او که می داند ! 2
جامها، خالی
شراب کهنه ، بی حاصل
تنم داغ پیاپی نوش کردن.
هجوم شعله ای در دل
غرورم در پی خاموش کردن.
نگاه آشنایی، دور
خیالش در دلم نزدیک
گرفتار گناهی ژرف
میان قصه ای تاریک
وجودم شرم
دلم پر غصه و تشویش
ز بیداد زمانه این دل بی پیر پیرم ریش
نه راهی از پس از پیش
نه فردایی
که فردا بند تقدیر است
نه امروزی
که امروزم میان واژه ها گیر است
نه دیروزی...
نه...
دیگر برای عاشقی دیر است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:12 توسط احسان افتادگان بيدگلي
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود