پری ناز افتادگان
این هم عکس پری ناز خانوم

این هم عکس پری ناز خانوم

یک نفر
یک نفر تنها اگر از دورهای دور می آمد
سکوتم گر فراوان بود،
کم می شد.
اگر در آسمان
یک لحظه
تنها لحظه ای
یک قطره
تنها قطره ای باران
اگر از ابر می بارید
شاید غنچه ای پژمردنش را
لحظه ای
یک لحظه گم می کرد
اگر لبهای تو
یک بوسه
تنها بوسه ای
ارزانی لبهای من می داشت
شاید شعرهایم واژه ای
یک واژه شاید
ساده تر می شد.
آسمانهای کبود
آبی سرد گناه
و تباهی
وغروب
همه اش را به فراموشی داد
غصه ها را
قصه ها را
و تبش سردی دیروز مرا امروز، پایان داد
همین امروز
جمعه ی زیبایی از خرداد
دادم دل به دست باد
باشد
هر چه بادا باد !
به خاطر دوست داشتنت
اينگونه چشم انتظار
در درگاه خانه ات مي شنينم
در آرزوي ديدنت
به خاطر سادگي هايم
اين گونه اميدوار
با آنكه تنها يكبار گفته اي
"بمان"
مي مانم در راستاي زمان
در آرزوي ديدنت
به خاطر آنچه نمي دانم نامش چيست
به تماشايتان مي نشينم
آرام و گرم
به گرماي مابين دستهاتان
و آرامي قدمهاتان
بدينسان كه شانه به شانه
از مقابل لحظه هاي اميدم مي گذريد
بي آنكه .......
در فراسوي ناآراميهايم
گناه تنها تكيه گاهي است
كه در پس هر آنچه خوبي مي پنداشتيم
بدان دلخوش باشيم
از تمامي فراخي دنيا
اكنون
تنها جاي كوچكي مي خواهم براي گريستن
در دهلیز سرد
نگاهی به آسمان تهی
در جستجوی نور
حرارت
امید
اما دریغ که آفتاب را سهم ما
آرزوئیست
تا همواره به یادش باشیم
و کسانی
آفتاب را در نیمروز حادثه فراموش می کنند!
پدر او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به ایران آمد و شناسنامه ایرانی گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سهگانه گذاشتند.[۲]
فروغ در ظهر ۸ دیماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد.
احد شاملو

احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره كودكي را به خاطر شغل پدرش كه افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
آموزشهاي دبستاني را در شهرهاي خاش و زاهدان و مشهد، و بخشي از دوره دبيرستان را در بيرجند، مشهد و تهران گذراند. در سال ۱۳۳۱ به همراه پدرش، كه براي سروسامان دادن تشكيلات از هم پاشيده ژاندارمري به گرگان و تركمن صحرا انتقال يافته بود، به آنجا مي رود و همزمان با تحصيل در فعاليتهاي سياسي مناطق شمال شركت مي كند.
وي به خاطر طرفداري از آلمانها و ضديت با متفقين، در تهران دستگير مي شود و به زندان شوروي ها در رشت منتقل ميشود. پس از آزادي از زندان به همراه خانواده به رضائيه مي رود و كلاس چهارم دبيرستان را در آنجا سپري مي كند و پس از بازگشت به تهران، براي هميشه تحصيلات مدرسي را رها مي كند.
ا
برای منتظر بودن دگر دیر است
اما باز می مانم به امیدی که تو از دورهای دور می آیی
زمان آهسته آهسته به سوی شب سرازیر است
و من با یک گل قرمز
کنار تیرک یک کوچه
چشمم دوخته بر دوردست دور
آه! می دانم نمی آیی
آری نیک می دانم
اگر می خواستی می آمدی
آری
باید رفت
باید رفت با امید فردائی که دستت ُ دستهای خسته ام را گرم خواهد یافت
آری
همچو امیدی که دیشب بود
آری
همچنان شبهای از این پیش!!
آنگاه که از دوردستهای دور میبینمت که می آیی
در انتظار بودن چه سخت است
آنهنگام که تنها گفته ای خواهم آمد
در انتظار ماندن چه تلخ است
آن روز که هرگز نمی آئی
در انتظار بودن چه بیهوده است
آنگاه که گفته ای: " دیگر نخواهم آمد"
در انتظار ماندن چه ابلهانه است
آنگاه که می بینم دستانت در دستان دیگریست
اما باز در انتظارت می نشینم
بگذار همه بگویند :
" فلانی ابله است"