بي آنه بدانم
به خاطر دوست داشتنت
اينگونه چشم انتظار
در درگاه خانه ات مي شنينم
در آرزوي ديدنت
به خاطر سادگي هايم
اين گونه اميدوار
با آنكه تنها يكبار گفته اي
"بمان"
مي مانم در راستاي زمان
در آرزوي ديدنت
به خاطر آنچه نمي دانم نامش چيست
به تماشايتان مي نشينم
آرام و گرم
به گرماي مابين دستهاتان
و آرامي قدمهاتان
بدينسان كه شانه به شانه
از مقابل لحظه هاي اميدم مي گذريد
بي آنكه .......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:25 توسط احسان افتادگان بيدگلي
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود