انتظار 4
غرویب سرد و غمگینیست
برای منتظر بودن دگر دیر است
اما باز می مانم به امیدی که تو از دورهای دور می آیی
زمان آهسته آهسته به سوی شب سرازیر است
و من با یک گل قرمز
کنار تیرک یک کوچه
چشمم دوخته بر دوردست دور
آه! می دانم نمی آیی
آری نیک می دانم
اگر می خواستی می آمدی
آری
باید رفت
باید رفت با امید فردائی که دستت ُ دستهای خسته ام را گرم خواهد یافت
آری
همچو امیدی که دیشب بود
آری
همچنان شبهای از این پیش!!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 17:52 توسط احسان افتادگان بيدگلي
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود