براي او كه مي داند!
براي او كه نگاهش ترانه بود و سرود
در آن شب نيلوفري شده ز عطر نياز
براي او كه خيالش اميد بود و نويد
در آن خزان كه دلم در فرود بود و فراز
دلم اگرچه شده تنگ
لب ولي خاموش
ميان خاطره هايي به وسعت پرواز
نه !
قصه ، قصه ي ديرينه هاي زيبايست
حديث خاطر شيرين و چشم گيرائيست!!!
گذشته، اگر چه گذشت و رفته، رفت از ياد
دل زمانه اگر سنگ و خاطره چون باد
ز دست خاطره هايي كه حك شده فرياد !!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:10 توسط احسان افتادگان بيدگلي
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود