برای او ...
تو دیونه رفتی
یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه من دیگه بی امونه
دل از درد عشقت یه دریای خونه
می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم چگونه چگونه
منم از سبزه سبزم ولی خسته خسته
من از شهر عشقم ولی دل شکسته
می گفتم یه ابری یه همرنگ بارون
یه بارون رحمت باسه سبززارون
می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم چگونه چگونه
می خواستم بگم من که عاشق ترینم
تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی
حقیقت چه تلخه چه تلخه شکستن
حقیقت همینه که رفتی تو بی من
می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم چگونه چگونه
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 20:51 توسط احسان افتادگان بيدگلي
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود